16 مهر 1399   |  داستان   |  داستان

جیزه!

اغلب دانشمندان در آسمان ها به دنبال ناشناخته ها می گردند، غافل از آنکه گاهی باید به روی زمین رد پای شان رو جستجو کرد ...

-قربان! دانشمندان ما در قطب جنوب شیء پر نوری را مشاهده کردند که بعد از چند دقیقه فرود روی یخ ها به طرف شرق حرکت کرده و ناپدید شده است.

در بامداد سومین روز از تعطیلات کریسمس، ژنرال بوفورت بعد از دریافت پیغام به سرعت روانه محل کارش شد. گزارش به تازگی ارسال شده بود و غیر از ژنرال و همراهانش کسی از آن با خبر نبود. البته دیگر این نوع گزارشات اتفاق شگفت انگیزی بحساب نمی آمد چرا که معمولا اشیاء پرنده متعلق به سازمان های امنیتی بودند؛ اما آنچه این وقت شب ژنرال را به محل کارش کشانده بود این بود که رویت اشیاء ناشناس در قطب جنوب برای اولین بار گزارش می شد.

-ژانرال! تصاویر ماهواره ای هیچ چیز را نشان نمی دهند!

+عجب! تو فکر میکنی روس ها به تکنولوژی جدیدی دست پیدا کرده اند؟! در هر حال به نمایندگان حاضر در کمیته بین المللی جنوبگان پیغام بفرستید که آیا بدون هماهنگی با کمیته، گروهی برای تحقیقات عازم قطب جنوب شده است یا خیر.

قبل از طلوع آفتاب ژانرال بوفورت در تماس با مشاور امنیت ملی او را در جریان اتفاق قرار داد. آقای ودل با شنیدن خبر متعجب شد، کمی سکوت کرد و سپس ادامه داد: «عجیب است ژنرال! همین الان قصد داشتم با شما تماس بگیرم. دقایقی قبل یکی از دوستانم در عبور با هواپیمای شخصی اش از آسمان برمودا، نور خیره کننده ای را در زیر پاهایش دیده است، مانند ستاره ای که از آسمان به روی آب ها افتاده باشد!»

ژنرال با شنیدن این خبر لحظه ای اندیشید و پس از آن دستور داد چند گروه برای جستجو به برمودا بروند؛ هنوز گفتگویش تمام نشده بود که ناگهان ژنرال ایستر وارد اتاقش شد، نگران و مضطرب بود، با صدایی آرام گفت: «از طرف ارتش ژاپن پیامی بدست ما رسیده. ژاپنی ها می خواهند بدانند که آیا پهبادی از طرف ما به آسمان ژاپن وارد شده است یا خیر. بنظر می رسد مردم محلی در جزیره تانکاشیما ساعاتی قبل جسم پرنده ای را در آسمان مشاهده کرده اند!»

ژنرال بوفورت در اولین ساعات بعد از طلوع آفتاب در جلسه ای اضطراری با رئیس جمهور و مشاور امنیت ملی ملاقات کرد. او در ادامه صحبتش گفت: «همانطور که می دانید هفته گذشته چندین آزمایش موشکی از پیونگ یانگ گزارش شد. ما شدیداً به پیونگ یانگ مشکوک هستیم و تمام پایگاه هایمان برای مقابله احتمالی در آماده باش هستند؛ اما با اینحال چیزی که کمی عجیب است رخداد همزمان سه اتفاق مشابه در سه نقطه از زمین است که یکی از آن ها قطب جنوب است!»

رئیس جمهور از روی صندلی اش بلند شد و کمی قدم زد، نزدیک پنجره ایستاد و طلوع زیبای خورشید را نظاره کرد؛ پشت در اما خانم تدروس ایستاده بود، وارد اتاق شد و از آخرین گزارش دریافتی اش از ژنرال ایستر گفت: «از فنلاند گزارش کرده اند که شی ای نورانی و پرنده در شهر واردو مشاهده شده است!»

رئیس جمهور نگاهی به ژنرال بوفورت و آقای ودل انداخت و سپس به سمت پنجره برگشت: «این هم اتفاق چهارم!»

باربارا همسر رئیس جمهور از موضوع با خبر شده بود. او معلم درس جغرافی بود و بزرگترین آرزویش صلح جهانی بود تا بتوان در سایه آن با فرهنگ مردمان دیگر آشنا شد. او دوست داشت در طول زندگیش بتواند تمام مردم زمین را بشناسد!

قبل از ظهر جلسه ای رسمی با حضور مقامات امنیتی و سیاسی در جریان بود. ژنرال ایستر در حال گزارش بررسی های میدانی جزیره برمودا بود که ناگهان باربارا سراسیمه در اتاق جلسه را باز کرد و به داخل آمد، با صدایی لرزان و بلند گفت: «جیزه!»

رئیس جمهور با کنجکاوی پرسید: «چی؟!»

-جیزه! شهر جیزه، محل تقاطع نقاط نورانی است!

درحالیکه همه با تعجب به باربارا نگاه میکردند، او ادامه داد: «هر سه منطقه ای که اشیاء نورانی در آن ها دیده شده، دوتا در عرض جغرافیایی 30 درجه و دیگری در طول جغرافیایی ۳۰ درجه قرار گرفته است! اگر منطقه چهارم در قطب جنوب در سواحل راگهیلد باشد که آن هم در طول ۳۰ درجه است، آنوقت در صورتیکه هر دو نقطه را دو به دو بهم وصل کنید، تقاطع دو پاره خط در شهر جیزه می افتد!»

رئیس جمهور با تعجب گفت: «و این یعنی چه باربارا؟»

-شهر جیزه محل اهرام سه گانه در مصر است. آن ها با اهرام کار دارند!

+آنها یعنی چه کسانی؟!

-موجودات فرازمینی!

آقای ودل به آرامی لبخندی زد و ژنرال بوفورت با عصبانیت به ساعتش نگاه کرد. رئیس جمهور ادامه داد: «عزیزم باید کمی استراحت کنی! ممکن است کنار بچه ها باشی؟!»

ژنرال ایستر با کمی تامل به باربارا نگاه کرد، سپس ایستاد و رو به رئیس جمهور گفت: «اگر اجازه بدهید گروهی را برای جستجو به سواحل راگهیلد در جنوبگان بفرستیم!»

ژنرال بوفورت با عصبانیت ادامه داد: «ایستر تو عقلت را از دست داده ای؟! کره ای ها در یک قدمی ما هستند و تو میخواهی نیرو به قطب جنوب بفرستی؟!»

در عصر همان روز ژنرال ایستر شتابان به اتاق رئیس جمهور آمد، با نگرانی و خیره به چشمان رئیس جمهور لحظه ای نگاه کرد، و سپس سکوتش را شکست: «شرایط سواحل راگهیلد غیرعادی است!» رئیس جمهور با عجله به سمت تلفن رفت و به سرعت با سفیر خود در مصر تماس گرفت، با صدای بلند گفت: «در اهرام سه گانه چه خبر است؟!»

سفیر که ماموریت داشت تا جزئیات تحقیقات در اهرام را بررسی کند ادامه داد: «گروهی از باستان شناسان اروپایی در حال تحقیق به روی هرم خوفو بزرگترین هرم از اهرام سه گانه هستند. تنها مسئله قابل توجهی که در تحقیقات وجود دارد این است که دو شب گذشته رباطی را برای گذر از یک راهروی بسیار باریک به داخل هرم بزرگ فرستاده اند که موفق شده از راهرو عبور کند و در انتهای راهرو به یک در رسیده است، برای گذر از در مجبور شده ابتدا کمی از آن را سوراخ کند تا بتواند از فضای پشت آن با خبر شود، دوربینش اتاقی خالی را نشان داده که درِ دومی در آن وجود دارد! اما فعلا امکان دستیابی رباط به آن وجود ندارد و اشعه ها نیز نمی توانند آنچه را که در پشت در دوم است نشان دهند ... »

-تحقیق را متوقف کنید آقای کوئین! سپس با عصبانیت ادامه داد: «همین الان!»


درباره نویسنده

حمید اصغری

عضو قلم نقره ای از تاریخ 1399/07/16
2
0
برای نظر دادن ابتدا وارد شوید!